تبليغاتX
قافله عمر

قافله عمر

انتهای 88- ابتدای مشترک

به نام خدا

سال نو خجسته باد.

از همين جا سال نو رو به همه دوستان تبريك ميگم. به دوستاني كه امسال ديدمشون، نديدمشون، خواهم ديدشون، نخواهم ديدشون و حتي اونهايي كه اصلا نمي خوام ببينمشون .

اميدورام سال خوبي براي همه باشه و همه سختيها و بديهاي سال 90 از ياد بره و تنها خوبيها و شاديهاش در ذهنمون بمونه.

و اما بعد ..........

همه كانالهاي تلويزيوني سعي مي كنن برنامه هاي مناسبي رو در روزهاي مختلف و مناسبتها شامل جشنها و عزاداري ها پخش كنن تا بتونن مخاطبان بيشتري داشته باشند. فكر مي كنم دو تا از مهمترين دلايل براي توجه به سليقه هاي مخاطبان دو دليل زير باشه :

1-      كسب درآمد بيشتر از طريق گرفتن آگهي هاي تبليغاتي بيشتر

2-      فلسفه وجودي يك شبكه تلويزيوني داشتن مخاطب ديگه

خوب در صدا و سيماي ايران چون كانالها خصوصي نيستند مورد اول كه كسب درآمد بيشتره خيلي اهميتش كمتر ميشه هر چند كاملا بي اهميت نيست. اما مورد دوم حتما مورد توجه بايد باشه. يعني منطقي نيست كه يك شبكه برنامه بسازه و براش مهم نياشه كه اصلا كسي ميبينه يا نه.

من زياد اهل تلويزيون ديدن نيستم. تقريبا هيچ برنامه اي رو جدي دنبال نمي كنم و تلويزيون ديدن جزء كارايي ميشه كه اگر وقت اضافي داشته باشم بهش مي پردازم. اما خوب توي اين شبهاي عيد فرصت شده و شبها 2الي 3 ساعت تلويزيون مي بينم. يكي از برنامه هايي كه چند شبه ديدم برنامه " خنده بازار" شبكه 3 بوده. البته بر عكس اسمش و همونطور كه از بيشتر برنامه هاي طنز ايران انتظار ميره بسيار بي مزه و لوسه كه اسمش رو ميشه گذاشت " ننر بازار" " لوس بازار" " الاف بازار" و ...

اما بي مزه بودن اين برنامه الان مورد بحثم نيست. يك موضوعي توي اين برنامه و بسياري از برنامه هاي طنز ديدم كه سئوالي رو برام ايجاد كرده. در چند شب گذشته بيشتر زمان برنامه خنده بازار صرف مسخره كردن برنامه هاي تلويزيوني خارجي بود. مسخره كردن برنامه هاي شبكه من . و . تو و V.O.A و .... حالا از اين مسئله هم بگذريم كه اصولا مسخره كردن برنامه ساير شبكه ها ( ايراني يا خارجي) اسمش طنز ه يا اصلا خنده دار هست يا نه.

سئوالي كه مطرحه اينه كه اگر فرد مخاطب برنامه خنده بازار برنامه آكادمي . موسيقي گو.گو..ش رو نديده باشه و جزء مخاطبان اون برنامه نباشه اصلا متوجه ميشه كه برنامه خنده بازار داره اداي رها . اعت. مادي رو در مياره؟ داره اون برنامه رو مسخره مي كنه؟ يا مثلا متوجه ميشه منظور از گريس آنگول كه در اين برنامه به تصوير كشيده ميشه همون كر. يس آن. جله؟ و .....

خوب فرض كنيم كه متوجه نميشه. در اينصورت چه خنده اي بايد حاصل بشه؟ به نظر من هيچي.

فرض كنيم كه حرفها خنده دار باشن، چه دليلي داره اين حرفهاي خنده دار از تيپ و اداي كانالهاي ديگه كه مخاطب اونها رو نميشناسه در بياد؟  جذابيت بيشتري داره آيا؟  به نظرم نداره.

تنها در صورتي اين ادا در آوردنها ميتونه معني دار باشه كه فرض كنيم مخاطب برنامه خنده بازار رها . اعت. مادي رو ميشناسه، آكادمي . موسيقي گو.گو..ش رو ميبينه ،  كر. يس آن. جل رو ميبينه و .... خوب با اين فرض سازندگان اين برنامه لوس و بي مزه خنده بازار چرا فكر مي كنند كه كساني كه مخاطب اون برنامه ها و اون كانالها هستند ممكنه براي برنامه اونها با اين سطح پايين كيفي وقت بذارن؟ يا اينكه حتي اگر بر حسب اتفاق مثل من فرصتي دست بده و چند قسمت از اين برنامه رو ببينند براشون جذابيتي داره؟

اصلا جلب مخاطب مهم هست؟ يا اينكه يك عده دور هم هستند و پولي خرج ميشه و ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 9:25  توسط آرمان  | 

درود بر همه مخصوصا خودم و خودت.

اومدم دیدم از ۴ آبان تا حالا هیچی ننوشتیم فهمیدم که پريسا چقدر تنبله! من كه سرم شلوغ بوده

اگر بخوام به نسبت زماني كه نبوديم بنويسم كه بايد مثنوي بنويسم پس نمي نويسم. به همين راحتي.

آقا چرا فيلم ايراني انقدر داغون شده؟ من توي اين مدت چند تا فيلم ايراني گرفتم و نشستيم با اهل منزل!!!! نگاه كرديم. در پايان واكنشهامون در چند دسته قابل تقسيم بودن:

۱- بر و بر همديگه رو نگاه كرديم

۲- بر و بر همديگه رو نگاه كرديم و زديم زير خنده

۳- بر و بر همديگه رو نگاه كرديم و من از طرف جفتمون فحش دادم به نويسنده و كارگردان و ...

۴- بر و بر چشم دوختيم به تلويزيون منتظر ادامه فيلم بوديم تا يك هفته

۵- بر و بر به هم نگاه كرديم  يك دفعه پريسا با لنگه دمپايي افتاد دنبال من و من در رفتم

۶- بر و بر همديگه رو نگاه كرديم و پريسا با لنگه كفشي كه از قبل آماده كرده بود كوبيد توي سر من و من در نرفتم

اين چه وضعيه آخه؟ فيلم ايراني جديد چيزي به درد بخور ساخته شده اين روزها؟  

ديشب بعد از ديدن فيلم طاووسهاي بي پر تصميم گرفتيم  فيلم تايماز موتوري رو بگيريم ببينيم. حداقل از اول مي دونيم كه مي خوايم وقت تلف كنيم و حرص بخوريم از بي مزه بازيها.

در پايان بر خود لازم مي دانم از حسن توجه سركار خانم آيينه قدر داني نمايم به علت كامنت گذاشتن در ايام غيبت ما. دستت درد نكنه آيينه. يك مدتي سرمون بد شلوغ بود نتونستيم بياييم اينجا.

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 9:2  توسط آرمان  | 

6 آبان سالگرد ازدواجمونه. اولين سالگرد. يه سال شايد زمان خيلي زيادي نباشه. اما توي اين يك سال من خيلي چيزا داشتم و ديدم و ياد گرفتم. يك سال پر از خوشي. (نه اينكه ناراحتي نبوده ها). يك سال با چندين سفر كه بعضياشون رو تا حالا تجربه نكرده بودم و با آرمان تجربشون كردم. يك سال آشپزي (كاري كه قبل از اون انجام نداده بودم). يك سال با خونه داري. احساس ميكنم بزرگ شدم تو اين يك سال. صبورتر شدم (و شايد بداخلاق تر) يك سال تلاش براي مديريت زمان واسه كار بيرون از خونه و تميز و مرتب كردن خونه و آشپزي و خريد و كتاب خوندن و كلاس رفتن و سر زدن به خانواده ها و سفر و با دوستا بيرون رفتن و هزار تا كار ريز و درشت ديگه. يك سال پر از عشق. يك سال احساس امنيت و آرامش. يك سال با آرمان. با خوشيهاش و ناراحتيهاش و مهربونيهاش و خستگيهاش و غر زدن هاش و ناز كشيدن هاش و همه چي.
به خوبي گذشت اين روزها.من اهل بزرگ كردن خوشيها نيستم. اهل تظاهر هم نيستم. اما دلم نمياد نگم كه چقدر احساس خوشبختي ميكنم. چقدر خوشحالم كه آرمان رو دارم. چقدر خوشحالم كه شريك زندگيم، همه زندگيمه.
اولين سالگرد توي يه خونه بودنمون، همراه هم بودنمون مبارك.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 11:1  توسط پریسا  | 

 

 

به سلامتی و مبارکی و میمنت دیروز بعد از 4-5 سال تصمیم داشتن برای رفتن به تنگه واشی، خدا خواست و رفتیم اونجا. کی میگه ازدواج کردن آدم رو از کار و زندگی میندازه؟ بیا من و حاج حسین چند سال بود می خواستیم بریم تنگه نمی شد اما اینبار با همسران گرامی رفنیم.

دیروز جمعه 10 تیر 1390 در یک جمع 8 نفره متشکل از من و همسر گرامی، حاجی و همسر گرامیش، مهدی هاش و همسر گرامیش، احسان بدون همسر گرامیش،  فرشته و همسر خیالیش رفتیم تنگه.

 

قرار بود ساعت 5 از تقاطع بابایی-  استخر حرکت کنیم که نهایتا با 20 دقیقه تاخیر راه افتادیم. حالا اینکه صبح به فرموده حاجی بهش زنگ زدم که بیدار بشه بعد گوشی رو برداشته میگه :

 " بللههههههههههههههه؟ باشهههههههههههههههههههههههه؟ پا شدددددددددددددددددددددددددددددددددم " بماند. و اینکه دو بار زنگ زدم به گوشی مهدی و به جای مهدی مهسا با صدای کاملا بیدار!!  جواب داد و ما نگران شده بودیم که نکنه مهدی رو این وقته صبح کشته و کله پاچش رو برای صبحانه بار گذاشته.  القصه راه افتادیم به سمت فیروزکوه.

این خانمها بر خلاف ظاهر غلط اندازشون عجب شکموهایی هستند. نمونش همین مهدی. هنوز نیم ساعت راه نرفتیم شیشه ماشین رو داده پایین میگه آرمان گشنمونه!!!! بترکی خوب. بذار یک کمی راه بریم بعد از معده ات دستور بگیر آخه. خوبه بهت گفتم میریم کجا.  هم قبل از غذا مغزش یاری نمی کنه هم بعد از غذا. صبحانه رو خورده به من میگه:" بابا آلمان بابا آلمان"

خیلی ساعت خوبی رفتیم خلوت بود هم جاده هم نزدیک تنگه هم پارکینگ. ساعت 8 از پارکینگ به طرف آبشار حرکت کردیم. فوقتی رفتیم توی آب دیدیم به به چقدر سرده!!! تقریبا 2-3 دقیقه رفته نرفته پاهامون بی حس شد. و یک خانومی که مهسا نبود اولین خشکی که دید پرید بالا و گفت من پام بی حس شده نمی تونم بیام. شانس آوردیم که راه پس نداشتیم وگرنه احتمالا می گفت برگردیم. بعد از پایین اومدن فهمیدیم که یک خانوم دیگه ای که پریسا نبوده هم به فکر برگشت بوده و چون می دونسته که نمی تونه بگه من برمی گردم حتی به این فکر کرده که " یک دفعه در برم شروع کنم به دویدن به سمت ماشین که کسی نتونه برم گردونه"  فقط میشه گفت ای خدااااااااااا. یک خانم دیگه ای هم که فاطمه نبود از تمامی قطرات آب عکس گرفت. الان یک پارچ عکس داریم.

ساعت 10:15 بود که رسیدیم به آبشار. خیلی خوب بود. طبیعت مسیر هم قشنگ بود. خلوت هم بود نسبتا. البته یم نیمچه مسدومیتی هم برای مهسا پیش اومد که همانا بی حس شدن پاها بود. گویا کمی بیش از حد معمول بی حس شده بود. چون ما بعد از اومدن توی آفتاب و راه رفتن بی حسیمون اندکی برطرف شده بود.

القصه رای گیری بر این بود که از کوه بریم بالا برسیم به دشت پشت آبشار یا نه؟ یکباره پس از اخذ رای مثبت به این سئوال مهسا به شیرزنی کوهنورد تبدیل شد و در چشم بر هم زدنی از سنگ و صخره جهیدن آغاز نمود و ما هم به دنبالش. البته یک شخص محترم و گرامی که قرار شده اسمش رو ننویسیم و هیچ نسبتی هم با حاج حسینمون نداره مخالف بود و 30 ثانیه یکبار می گفت برگردیم پایین. ( خیر اصلا هم اغراق نمی کنم من عینا حقایق رو منعکس می کنم. بعله) در همین حین که مدام می گفت برگردیم و اون شیر زن هم یکی پس از دیگری سنگها رو طی می کرد دیدیم که همون فامیل حسین اینا نقش بر زمین شده و شلوارش بصورتی بسیار امروزی و مد روز پاره پاره شده.  دکتر تیم همونجا سرپایی یک عمل جراحی شامل پیش بینی نیاز به بخیه انجام داد و مریض مداوا شد و درد پا رو هم فراموش کرد. البته انصافا ما عمق ماجرا و درد رو نفهمیده بودیم و تازه امروز پس از شنیدن اینکه مصدوم 3 ساعت در بیهوشی بوده پی به عمق ماجرا بردیم.

خلاصه ناهار رو با تصور اکبر جوجه فیروزکوه همونجا گاز زدیم و خوردیم و لذت بردیم.

مسیر برگشت فاجعه بود. شلوغ و متاسفانه پر از بی فرهنگی و .....

در راه رفت نزدیک تنگه دو نفر جوان رعنا ایستاده بودند و از هر ماشین 1000 تومان می گرفتند . در محل پارکینگ هم هم از هر ماشین 2000 تومان . یعنی هر ماشین 3000 تومان. اما دریغ از یک ذره رسیدگی. من نمیدونم این پولها رو کی میگیره اما قطعا برای رسیدگی به محیط منطقه و نظافت و نگهداریش خرج نمی کنه. سه تا دستشویی اونجا بود که با کمال .... روی دیوارشون نوشته از بیرون آب بیارید!!!! نمی دونم یک لوله کشی ساده چقدر هزینه داره. یا حتی یک تانکر گذاشتن چقدر هزینه داره. نظافت اون دستشویی های پر از کثافت چقدر هزینه داره و اصلا بر عهده چه نهادیه؟ اون 3000 تومانها خرج باریدن باران سالانه میشه؟ یا خرج جاری بودن آب توی رودخونه؟ یا ..... ؟

مسئله دیگه این بود که یک سری از روستاییان اون منطقه ( که همیشه میگیم مردم روستا چه خوبن و فلان و بهمان ) اسبهاشون رو آورده بودن و مردم رو سوار اونها می کردن و از آب رد می کردن. چون آب جریان داره و کف رود پر از سنگه اسبها نمی تونن راحت راه برن و کلی ترافیک انسانی ایجاد می کنن. من نمی دونم کسی اونجا مسئولیت رسیدگی به این موضوع رو نداره؟ هرکس هرکار دلش خواست اونجا بکنه؟

 

کلا برنامه خوبی بود و خوش گذشت. تازه فهمیدیم که مهدی هم شعرهای قشنگ قشنگ بلده هم صداش خوبه و البته هم تقلید صداش.

 امیدوارم برنامه های بعدی و بهتری هم بذاریم و خوش بگذره. تیم 8 نفره خوبی بودیم.

( حاجی ببین قرار بود بیش از اینا راجع به فامیلت بنویسما اما به خاطر تو دیگه به همین اندک بسنده کردم. )

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 12:59  توسط آرمان  | 

 

به یاری خدا کمتر از ۸ ماهه که داریم زندگیه مشترک رو تجربه می کنیم. در این چند ماه که گذشته خوب تجربیات خوبی داشتیم و خیلی چیزا برامون جدید بوده و تجربه شده. یکی از تجربیاتی که می تونه تاثیر زیادی روی همه زندگی داشته باشه سفر رفتنه.

کیوان همون اوایل بهم گفت سعی کنید تا می تونید با هم برید سفر داخلی و خارجی. و ما هم که کلا هر دو اهل سفر هستیم یه جورایی فعلا ترکوندیم. دیروز از سفر یزد برگشتیم که می شد هفتمین سفرمون. ۶ سفر بعد از ازدواج رفتیم و یک سفر شیراز هم قبل از عروسی به همراه خانواده داماد  رفتیم.

ترتیب مسافرتهامون هم تا به حال بد نبوده :

۱- شیراز   ۲- چالوس     ۳- اصفهان      ۴- کیش     ۵- مشهد      ۶- رشت- انزلی     ۷- یزد

هر کدوم این سفرها خاطراتی داشتن و البته تجاربی مثلا اینکه رانندگی در مسیر اصفهان-شهرضا نوعی قدم گذاشتن در راه مرگه یا اینکه مثلا برخی برنامه های تفریحی در کیش واقعا چرت و مزخرف هستند و ارزش حتی یک ۲ریالی هم ندارند چه برسه به ۳۰ هزار تومان نفری و ....

و اما سفر یزد .........

قبل از راهی شدن همه اطرافیان ( خانواده و دوستان و همکاران) می گفتند هوا گرمه یزد کویره آخه کی پا میشه وسط خرداد میره شهر کویری و ... و باعث شد که ما هتل رزرو نکنیم و حتی تا شب قبل از سفر ندونیم که می خوایم بریم یزد یا اینکه میریم اردبیل-سرعین. خلاصه برای فرار از شلوغی مقصد سفر( که هر دو به شدت از اون فراری هستیم) تصمیم بر همان یزد شد و گفتیم به امید خدا گرما رو هم تحمل می کنیم و به سفارش مادر گرامی مقدار فراوانی هم لیمو ترش برداشتیم که به همراه نوشابه سیاه و چای میل نماییم که خدای نکرده گرما باعث .... و .... و .... نشه.

القصه ساعت ۵:۳۰  صبح راه افتادیم و ساعت ۷:۰۰ رسیدیم قم که بر حسب اتفاق پدر گرامی رو که راهی اصفهان بودند ملاقات کردیم و شریک صبحانه پدر شدن باعث شد که ما صبحانه خودمون رو مجبور بشیم یریزیم دور( ای خدا از سر تقصیرات ما دو جوان بگذر توی این ۸ ماهه ما اندازه ۱۸ سال خونه پدری مواد غذایی ریختیم دور)

از ساعت ۷:۱۵ هم یکسره رفتیم تا اردکان. بسیار راحت و با انگیزه هم رفتیم و انصافا گرم نبود. یه جاهایی از مسیر هم که هوا ابری شد و از گرما جلوگیری کرد. خلاصه بعد از دیدن اردکان و رفتن به پیر سبز چک چک رفتیم که بریم میبد و در رستوران معروف و از قبل معرفی شده ناهار بخوریم که از بد روزگار جاده رو اشتباه پیچیدیم و افتادیم توی کمر بندی دوطرفه و علاوه بر اینکه نزدیک بود بریم زیر یک کامیون زرد رنگ، از میبد رد شدیم و خلاصه ساعت ۳ رسیدیم هتل. ناهار نخورده و کمی خسته.

هوا هم خیلی تفاوتی با تهران نداشت . خوب بود و نمیشه گفت که گرما آزارمون داد. خوب بود.

پیشنهاد می کنم هر وقت رفتید یزد برید هتل صفا.ئیه. تنها هتل ۵ ستاره یزد در حال حاضره که با توجه به دیدن ۲ هتل دیگه به نظرم بهترین هتل در شهر یزده.

آقا در این سفر که بسیار بسیار سفر خوبی بود  ۲ نکته بسیار جالب بود

۱- به مردم وطنم امیدوار شدم. یزدیها بسیار مردمان خوبی بودند. بسیار. وقتی مسیر رو می پرسیدی با کمال خونسردی و دقیق جواب می دادند . در سه مورد که راننده مربوطه جلوتر از ما راه افتاد تا مسیر رو نشونمون بده و در مورد اول که در اردکان بود تقریبا ۶-۷ کیلومتر مسیر خودش رو دور کرد تا ما رو برسونه به ابتدای جاده پیر چک چک. عالی بودند در این زمینه و البته رانندگیشون بسیار بسیار بد و بی احتیاط بود. مردمی آرام ، متین و واقعا مهمان نواز.

۲- دیدن بزرگمردی به نام دادا اسماعیل مقدم که در این سفر به صورت تلفنی کلی ما رو راهنمایی کرد و البته به خاطر خصوصیت اخلاقی- جسمانی که داره ( اندکی تا قسمتی شکمو ) هر دو تا آدرس حاج خل.یفه ره.بر رو به ما داد و البته راهنماییهای دیگه. کلی هم ما رو دعوت کرد که بریم در مسیر برگشت سری به ولایتشون بزنیم و مزاحمشون بشیم که به خاطر کم سعادتی ما نتونستیم بریم.  گازش رو گرفته بودیم که سریعتر برسیم تهران . ساعت حدودای ۱۱:۰۰ یا ۱۱:۳۰ بود که یک آقای پلیسی در نزدیکی اردستان ما رو نگهداشت مدارکمون رو چک کنه. دیدیم ای دل غافل دادا اسماعیل هم اونجاست و در این لحظه بود که اشک شوق از چشمان من جاری شد و سوی از دست رفته چشمانم بازگشت و خدا رو به خاطر این لطف بی کرانش سپاس گفتم . دیدن دادا اسماعیل در میانه بیابانی چنان بی حاصل.

القصه ما که قرار بود نم نمک با اسماعیل بیاییم تهران هرچی گاز می دادیم که برسیم و بتونیم حالا نم نمک یا تند تندک با ایشون بیاییم نمی رسیدیم که . تازه میگه با سرعت مجاز هم میومده. یا ۱۲۰ تای اون ۱۸۰ بوده یا ۱۲۰ تای ما ۹۰. خدا داند .

و این بود بخشی از سفرنامه ما. نقاطی که در یزد از نظر ما برای دیدن خوبه :

۱- پیر چک چک ( البته در اردکانه )

۲- محله فهادان ( بافت سنتی یزد)

۳- زندان اسکندر - خانه لاریها - موزه سکه و مردم شناسی- رستوران ابوالمعالی ( همه در فهادان)

۴- موزه آب

۵- آتشکده یزد

۶- باغ دولت آباد

۷- حمام خان ( و نوشیدن عرقیجات در آن)

سفر بعدی هم به یاری خدا حداکثر تا یکماه دیگر خواهد بود . کلا حیفه که بهار و تابستان رو از دست بدیم. ایرانگردی هم لذتی داره .    

                                                      (پریسا و آرمان)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 23:33  توسط آرمان  | 

پنجشنبه شب خسته داری از بیرون بر می گردی خونه ساعت از ۲۳:۰۰ گذشته. یهو می بینی به به چه ترافیکیه. میگی حتما تصادف شده که انقدر شلوغه این وقت شب اونهم توی اتوبان ستاری. ( معمولا این اتوبان در ساعات غیر اوج ترافیک روان و گاها بسیار روانه . ساعت ۲۳:۰۹۰ که جای خود دارد)

خلاصه کلی پشت ترافیک میری و هر چی جلوتر میری سرعت ماشینهای جلوییت کمتر و کمتر میشه. تااینکه با شنیدن صدای " بوووق بوووق ، بوبوق بووووق می فهمی که بعله باز هم دو تا از احشام انسان نما با هم به عقد تزویج در آمده اند و چون خودشون و آشنا و فامیل و دوستانشون که جملگی گله ای از حیوانات هستند به یمن این وصال نامبارک قصد کردند که اتوبان رو ببندند. خلاصه بعد از اینکه اون حیوانات که در نوع خود بی نظیر بودند ( گله ای از اونها پشت یک وانت پیکان سفید نشسته و مشغول جیغ و کف و سوت بودند. خدا مرگشون رو زودتر نصیبشون کنه) کلا خروجی همت رو به تصرف!!! خودشون در میارن ما و سایر ماشینها تونستیم مسیرمون رو عوض کنیم به خاطر خوشحالیه اونها و خودمون رو به خونه برسونیم. درست مثل موقعی که از جاده ای در حال گذر هستی و یکباره می بینی گلیه ای گوسفند یا تعدادی گاو یا شتر جاده رو بستند و تو باید مسیر رو عوض کنی تا به راهت ادامه بدی.

حالا در نظر بگیرید ماشینی رو که در حال انتقال بیمار به بیمارستان باشه یا فردی که می خواد زودتر به بالین عزیزی برسه. نمی دونم فیلم کار.ناو.ال مرگ رو دیدین یا نه. موضوع فیلم اینه که کسی که زن باردار و بچه هنوز متولد نشده خودش رو به علت ترافیک عمدی ایجاد شده در عروسی یکی از همین احشام از دست داده ، هر عروس و دامادی رو که با عروسیشون موجب ایجاد ترافیک بشن در همون شب عروسی و در حضور مهمانان می کشه.

من با طرز فکر اون فرد موافقم. شما چطور؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 0:38  توسط آرمان  | 

دوستي واسه من يه كلمه بي معني شده تازگيا. شايد چون دوستا ديگه مثل قبل نيستن. بي معرفتن. تا موقعي كه هستي هستن. تا موقعي كه يه چيز باعث دور هم بودنه هستن. مثلن تا وقتي توي يه دانشگاه درس ميخوني، پشت يه ميز ميشيني، يه جا كار ميكني. حتي تا موقعي كه سر يه ميز نهار ميخوري. تموم كه ميشه انگار يه برچسب "باطل است" مي چسبه رو دوستي. ميچسبه روت. بعد حس ميكني كه بايد بري پي كارت. حس ميكني كه از اول هم هيچي نبوده. حس ميكني دوستي نبوده، شايد تحمل بوده. فكر مي كني چه جالبن آدمايي كه دم از دوستي ميزدن اما دوست نبودن و سال به سال هم حالتو نميپرسن. 

از اين ميون بايد مشغله هاي زندگي رو كم كرد البته. خيلي ها هستن كه به خاطر شرايط زندگيشون سال به سال هم ازشون خبر درست حسابي نداري اما ميدوني هستن. ميدوني دوستن. ميدوني كه همون اس ام اس گاه و بيگاه، همون مكالمات تلفني كوتاه، همون قرارهاي ديدني كه شايد هيچوقت عملي نشن، همون تبريك تولداي كوتاه، همون ايميل هاي فورواردي، همون چت هاي در حد سلام عليك و ... همشون نشون ميده كه طرف ميخواد باشه اما بيشتر از اين نميشه. بيشتر از اين وقت نداره. اما هست. برات دلگرميه.

و تو اين ميون هستن دوستايي كه واسه من عزيزن. خيلي هم عزيز. دوستايي كه شايد به خاطر بي معرفتي من حتي، ارتباطم باهاشون كم شده. اما قرار كوه ميذارن، تو خريد همراهم هستن، اس ام اس ميزنن، همسفرن ،به اتاقم سر ميزنن و ... .


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 13:47  توسط پریسا  | 

 

خدایا تو را شکر می کنیم

نه به این خاطر که بابا نان داد ، نه به این خاطر که دارا انار دارد

نه به این خاطر که سالمیم،

نه حتی به این دلیل که اینترنت ما به لطف و کرم و اراده همایونی عزیزان شرکت ایرانسل بعد از ۱۰ روز معطلی فقط برای تعویض مودم خراب شده ( مودمی که البته فقط ۲ ساعت کار کرد و از شانس گویا ما در بین ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ نفر تنها فردی بودیم که اینطوری حالمون گرفته شد) بالاخره امروز مودممون اومد ، بلکه به این دلیل که امروز بعد از نصب مجدد مودم برای دی-فریز شدن مودم بالاخره تونستیم با ۶ ساعت تماس مکرر با یکی از اپراتورهای اون شرکت حرف بزنیم و درخواست!! کنیم که آقا ما رو دی فریز کن.

بعد هم که علت رو پرسیدیم ، فرمودند که چون در جشنواره بودیم این دو روز ، امروز تلفنها اینطوری شد. و این است رمز ماندگاری .

کدوم است رمز ماندگاری؟؟؟؟ ای بابا مشتری مداری دیگه. یعنی به خاطر جذب مشتریان بیشتر در جشنواره، جواب مشتریان قبلی رو نمی دیم. همین هست که هست. راستی اگر کسی جایی شماره پیشنهادات ، انتقادات و خدای نکرده زبونم بره لای در " شکایات" این شرکت رو دید یه ندا به من بده لطفا.

والسلام.

بالاخره ما هم اینترنت دار شدیم بعد از شونصد ماه و دیگه می توانیم وبلاگ آپدیت نماییم. همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 0:56  توسط آرمان  | 

میشه در مورد فرهنگ غنی ایرانی حرف می زنیم و خودمون رو خیلی متمدن می دونیم. می گیم زمانی که ما چه ها می کردیم و چه ها می ساختیم بقیه مردم دنیا وحشی و ابتدایی زندگی می کردند. یک عده مارمولک و سوسک می خوردند و یک عده برده داری ترویج می کردند و برای ساخت بناهاشون مردمشون رو زیر بار فشار کار رو شلاق می کشتند و ....

خوب این حقایق بسیار حس خوبی به هر ایرانی میده و باعث غرور میشه بماند که خیلی از مردم ما بر همین اساس دچار غرور کاذب شدند و سالهاست در توهم به سر می برند.

حالا چی؟ الان چه فرهنگی داریم؟ یکی از برنامه هایی که در حال حاضر بین خانواده ها پر بیننده شده برنامه بفرما.یید. شا.مه . من هم این برنامه رو سعی می کنم ببینم و واقعیتش در این برنامه سعی می کنم فرهنگ مردم خودم رو ببینم و بهش دقت کنم. فرهنگ مردمی که دیگه توی محیط ایران نیستند و نمی تونند تمامی ضعف فرهنگی خودشون رو بندازن گردن دولت و حکومت و ....! همه حداقل چندین بار بحث ارتباط فرهنگ مردم و دولتمردان رو شنیدیم. یک عده اعتقاد دارند ضعف فرهنگی ناشی از رفتار و آموزشهای حکومتهای گذشته و موجوده و برخی اعتقاد دارند حکومتها و دولتها برآمده از فرهنگ مردم. الان کاری به درستی نادرستی این ایده ها ندارم اما این برنامه به خوبی نشان میده که کسانی که ادعا دارند فرهنگ غنی ایرانی به خاطر حکومتها از بین رفته و اول باید فرهنگ دولت و حکومت اصلاح بشه تا مردم اصلاح بشن شاید باید بیشتر بررسی کنند.

در این برنامه که واقعا برخی اوقات بسیار ناراحت کننده است خانمی پیدا میشه و برای برنده شدن مقداری پول حاضر میشه جلوی چشم این همه بیننده هرکاری بکنه. از توی بوق کردن وجود یک تار مو روی چنگال، از جار زدن دم نکشیدن برنج از الکی 5 دادن و گفتن این جمله استثنایی که :

" به نظرم چی چی جون همه چیزش خوب بود و ایرادی نداشت اما خوب مسابقست دیگه من 5 میدم" آفرین به شخصیت تو.

در برنامه این هفته خانم مجموع امتیازاتی که به سه نفر داده شده 9 یعنی 5+1+3 بعد میگه من به خودم 9 میدم. تو غلط می کنی. (تازه می خواستم فحشهای رکیک اینجا بنویسم اما چه کنم که این تأهل دست و پای مارو بسته و همسر گرامی اعلام کردند( درخواست کردند ، فرمان دادند، التماس کردند، امر نمودند) که زشته حسن. ننویس.)

خانم به خودش میده 9 به فردی که اول شده میده 3 بعد برای اینکه ضایع نشه به زور لبخند می زنه و فکر میکنه بقیه نمی فهمن داره با چه زجری لبخند میزنه و میگه : " حقش بود اول بشه من اصلا ناراحت نیستم و..." خوب آخه ..... و ..... و ..... اگه تو به خودت 9 میدی به اون 3 میدی پس چجوری میگی اون حقشه که اول بشه آخه؟ پس مریض بودی 3 دادی؟ حالیته چی کار کردی و چی میگی؟

این فرهنگ از کجا سرچشمه میگیره. اولا که باید انقدر انسان باشی که امتیاز رو بر اساس واقعیتی که قبول داری واقعا قبول داری بدی نه چون می خوای پول رو ببری. امتیاز الکی کم دادن برای بردن اون پول یعنی اقدام به دزدی. دوما حالا اگر تو واقعا به نظرت اون 3 بوده و خودت 9 شجاعت داشته باش بگو حقش نبود ببره حق من بود. من ناراحتم که به حقم نرسیدم.

 تن آدمی شریف است به جان آدمیت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

  کاملا بی ربط به بحث بالا :

واقعا این عشق و علاقه خانمها به شوهرانشون ستودنی است. دیشب که کله اون بنده خدا توی برنامه بفر.مایید. شا.م میرفت توی هود من گفتم:" این بنده خدا هم مثل من همش با سر میره توی هود"

-         مگه تو هم سرت میخوره به هود؟

-         آره بابا همیشه باید دقت کنم که سرم نخوره به لبه هود. اما گاهی همچین محکم می خوره.

-         خدا رو شکر

 

خدا رو شکر؟ من سرم می خوره به هود خدا رو شکر؟ ای روزگار قدار جوونیم سوخت. عمرم تباه شد.

نمی دونم چرا یاد اون شاعر افتادم که میگه :

 من از آن روز که همسر شده ام  خر شده ام 

خر همسر شده ام  می دهد یونجه به من جای پنیر   

من گرفتم تو نگیر.

 آخیش دلم خنک شد. سر من می خوره به هود ، خدا رو شکر؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 8:36  توسط آرمان  | 

 

در ایران به تعداد افراد بالای ۸ سال (شاید حتی بالاتر از ۴ سال) جامعه شناس ، اقتصاد دان، سیاستمدار، عالم مذهبی و .... وجود داره. یعنی همه در مورد همه چیز شروع می کنن به نظر دادن و داد سخن سرایی و نگاه عاقل اندر سفیه در دیگران و ....

اما دریغ از یک ذره فهم و شعور. آره واقعا اکثریت مردم نمی فهمند. نمی دونم اینکه توی قرآن میگه اکثرهم لا یعقلون  فقط در مورد مسائل مذهبی است یا در مورد همه چیز. به نظرم در مورد همه چیزه.

میگن بهشت زیر پای مادران است. به همین راحتی؟ یعنی عمرا اگه انقدر الکی باشه. این نسل فعلی که افراد ۲۵ تا ۵۰ سال رو تشکیل میده که هیچی دیگه آموزش و ایناش تموم شد رفت. اما نسل بعدی چی؟

در مسیر منزل به شرکت که من هر روز میام یک دبیرستان دخترانه وجود داره که گویا مدرسه از ما بهترونه. من یک دانش آموز رو ندیدم که پیاده بیاد بره توی مدرسه. همگی با ماشین شخصی میان. این دبیرستان در یک خیابان باریک که از قضا دوطرفه هم هست واقع شده.

مادران گرامی میان دقیقا دم در مدرسه توقف می کنن که یه وقت دختر دلبندشون دو قدم راه نره. و ماشین بعدی هم همون موقع بچه رو پیاده نمی کنه می ایسته تا اون ماشین جلویی بره بعد دقیقا همونجا دم در مدرسه توقف میکنه. خوب آخه مگه بچه این خانم دومی چیش کمتر از اون اولیه که بخواد ۲ قدم راه بره.

دیگه اینکه بسیاری (بخوانید بسیاری بسیاری بسیاری) از مادران گرامی در همون خیابان دور می زنن. دور ۶-۷ فرمون. فرض کنید چه ترافیکی میشه با این بی قانونی.

به نظر شما مادران این دانش آموزان موظف نیستند به دلبندانشون یاد بدهند که حق دیگران رو باید محترم شمرد و به خاطر راحتی خود نباید ترافیک بسیار زیاد ایجاد کرد؟

به نظر شما این مادران (و البته گاها پدران) حق دارند در مورد فرهنگ پایین و ... مردم دیگه حتی یک کلمه حرف بزنن؟

نکته ای که تلختره اینه که دختر دبیرستانی امروز که فردا خودش مادر میشه از الان داره آموزش میبینه که قانون فقط وقتی باید رعایت بشه که جریمه وجود داشته باشه و در بقیه موارد گور بابای بقیه مردم. من باید آسوده باشم. بقیه هم اگر زرنگ!! هستند آسوده باشن اگر هم زرنگ نیستند که برن بمیرن.

به قول یکی از دوستان : " اصلا به درک. حقمون همینه"

واقعا این فرهنگ مردم ما درست میشه؟ اصلا در جهت اصلاح هست؟

نکته : فکر نکنید من هم دارم جامعه شناسی می کنما. من دارم بسیار مودبانه و با کنترل کردن خودم رکیک ترین فحشها رو نثار اینگونه مردم می کنم. آره.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 8:20  توسط آرمان  |